آخر خط
هرچند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
نمیدانم از کیست
خیلی زیباست
ادبی مذهبی
هرچند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
نمیدانم از کیست
خیلی زیباست
شعرهایی که به شکل تو در آوردمشان
همه از نام کسی در غزلم می گفتند
که می افزود به دلواپسی و ماتمشان
تا در اخلاص دلم شک نکنند آخر شب
دور از زمزمه مبهم زیر و بمشان
بجز از آنچه برای تو سرودم باقی
جمله در آتش یک وسوسه سوزاندمشان
در سراشیب رهایی همه خنجر خوردند
(تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان)
چشم ها کاسه آبستن باران بودند
خیس شد پیرهن پنجره از نم نمشان
دردها در شرف شکل گرفتن بودند
که تو ناگاه وزیدی و زدی برهمشان
چه سال ها که خدا بود و ما نفهمیدیم
کنار خانه ی ما بود و ما نفهمیدیم
همین خدا که برایش قصیده می گفتیم
خودش قصیده سرا بود و ما نفهمیدیم
چه اشتباه بزرگی همیشه در معنا
نوا ز ناله جدا بود و ما نفهمیدیم
و این صدا که شنیدیم تازگی،عمری-
سرود پنجره ها بود و ما نفهمیدیم
دری که رو به خیابان عشق وا می شد
کنار خانه ی ما بود و ما نفهمیدیم...
نمی دانم از کیست
روز گرامیداشتن حافظ گرامی باد!!
میفکن بر صف رندان نظری بهتر از این
بر در میکده می کن گذری بهتر از این
در حق من لبت این لطف که میفرماید
سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این
آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بهتر از این
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسری بهتر از این
من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس
بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چین
که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این
نکته: "میفکن" در مصرع اول یعنی "بیفکن"
نکته: "قدری" در مصرع ۴ با "قاف" مفتوح و "دال" مفتوح است
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم
خرم آن دم که چو حا فظ به تولای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم
در عرش صدای ارجعی پیچیده است
یا ایتها النفس بیا برگردیم
شعر ازمیلاد عرفان پور
از کتابهاي درسي آن سالها
عکس صفحه اولشان يادم است
که اميدش
به ما دبستانيها بود
حالا بزرگ شدهايم آقا !
حال اميدتان چطور است ؟
شعر از : محمد مهدی سیار
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام.
شعر از :سید حمیدرضا برقعی
باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
«اصغر پور حسین»
پاسخ آمد: حاضر
«قاسم هاشمیان»
پاسخ آمد: حاضر
«اکبر لیلازاد»
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
«اکبر لیلازاد»
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او این جا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم:
ما همه اکبر لیلا زادیم...
شعر از قیصر امین پور
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟